جمعه 27 مهر 1397 - 2018 اکتبر 19 - 9 صفر 1440
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 41548

غزل غربت (1)

به امید جان گرفتن ریشه های خشکیده ي حال و هوای دل سر به هوایم ، تصمیم گرفتم که من هم جسم و جانم را روانه کنم تا شاید گوش دلم در گوشه ای از آن سرزمين،شیوه شیدایی را با لهجه شیرین پروانه های سوخته، بشنود و پر و بالی بزند.

گاهی چه قدر بال های ما خسته می شوند از پرواز نكردن! و بوی نای ماندن می گیرند پاهاي بر زمين سنگين شده مان!

یادش بخیر!

در آستانه رستاخیز طبیعت به پیشواز بهار 1377 می رفتیم که شنیدم کاروانی از شهر دماوند عازم بازدید مناطق جنگی است.

به امید جان گرفتن ریشه های خشکیده ي حال و هوای دل سر به هوایم ، تصمیم گرفتم که من هم جسم و جانم را روانه کنم تا شاید گوش دلم در گوشه ای از آن سرزمين،شیوه شیدایی را با لهجه شیرین پروانه های سوخته، بشنود و پر و بالی بزند.

گاهی چه قدر بال های ما خسته می شوند از پرواز نكردن! و بوی نای ماندن می گیرند پاهاي بر زمين سنگين شده مان!

اما به هر حال گفته اند: من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید          قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

وسوغات آن سفر نفحه (1) خاطراتی بود که از ایّام دهر مرور آن روزهای خدایی و آسمانی وزیدن گرفت و تا به خودم آمدم دیدم که ردّ پای عبور آن خاطرات به واژه ها و جمله هایی در دشت حافظه ام تبدیل شده اند که حالا باید دنبالشان را بگیرم، نسیم رحمانی فضای الهی آن روزها، غزال تند پا و سیه چشم واژه های این دفتر شدند که گاه با جست وخیز و چالاکی خود، مرا سرزده به این سو و آن سو می بردند و اختیار را در نوشتن از من می ربودند.

"غزل غربت" واگویه های قلبی گرد گرفته و دردمند است که با زبانی گنگ، غریبانه از عظمتی بی منتها به قدر فهمی اندک، حرفی به میان آورده است.

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کرّ          من عاجزم از گفتن وخلق از شنیدنش

"غزل غربت" حکایتی ناراست و آشفته از حقیقتی یک دست و زلال است که قهرمانان آن، تنها در فضای یکرنگی لب به سخن می گشایند و برای محرمان عالم اُنس حرف می زنند ، آن عندلیبان شیرین زبان که به صد لهجه سخن می گفتند، از دیده ها و شنیده های خود تنها برای همدلان و همراهان راستین نقل می کنند و با نامحرمان خاموشند.

"غزل غربت" خاطرات غریبه ای ناآشناست از بزم میهمانی دوستانی مست و شیدا که قهقهه مستانه شان در هفت گنبد عشق پیچیده است و ملکوت را تا نهایت بی منتهایش پیموده اند.

قلمی گستاخ و نااهل چگونه از آن همه وسعت بی واژه روایت کند که حداقل جفا نکرده باشد؟!

کاروان فرزندان حضرت روح الله اینک در سدرة المنتهی اردو زده اند و خاکستری از آتش شعله ور وجودشان در خاکدان دنیا به جا مانده که عطر و بوی عشق را دارد و شامه غیر عاشق ، گاه از آن آزرده می شود و این یادکردها را خسته کننده و ملال آور می داند، آري استشمام هر روز و شب فرزند آدم در مزبله دنیاخواهی، او را تا عمق مرداب متعفن کج فهمی فرو برده است و وزش رایحه دل انگیز یاس وشقایق، گاه حتی مزبله نشین ترش می کند!

ادامه دارد...

 

 

....................................................................................................................................................................................

1-اشاره به حدیث شریف: "الا فی ایام دَهرِکم نفحات الا فتعرضوا لها و لا تُعرضوا عَنها"


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
دعای فرج