يکشنبه 6 خرداد 1397 - 2018 مي 27 - 13 رمضان 1439
Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 21440

حلقه رندان

دانشجو چيست؟! دانش كيست؟!


 
 
قاعدتا بايد از ترس اينكه مبادا بين راه زمين بخورد و دست و پايش بشكند و تا آخر عمر زمين گير شود، در خانه مي ماند و شوق و عطشي هم اگر دارد نهايتاً با مطالعه و گپ و گفت برطرف كند اما پيرمرد 94...

دانشجو چيست؟! دانش كيست؟!

 

«درنگي در حديث عنوان بصري»

 

قاعدتا بايد از ترس اينكه مبادا بين راه زمين بخورد و دست و پايش بشكند و تا آخر عمر زمين گير شود، در خانه مي ماند و شوق و عطشي هم اگر دارد نهايتاً با مطالعه و گپ و گفت برطرف كند اما پيرمرد 94 ساله زير بار اين حرفها نمي رفت و مرتب نزد مالك ابن انس مي رفت و هربار از آموختن حرفي تازه كلي سرحال مي شد.

 

اما از وقتي شنيده بود كه جعفر بن محمد عليهماالسلام به مدينه آمده، ديگر بي قرار شد، ‌مثل مرغ سركنده ، دست خودش نبود مثل همان دوران كودكي در پوستش نمي گنجيد و پيرمرد مي خواست به هوا بپرد.

 

تا اينكه يك روز تير جسمش از چله رها شد و با شوق زياد امام صادق عليه السلام را پيدا كرد و گفت : آقا به من هم بياموز، كلي گوش دارم براي حرفهايتان، كلي چشم دارم براي ديدنتان، خيلي آرزوي اين لحظه را كشيده ام كه دانشجوي شما باشم.

 

 زير پوست تني كه از تلاطم اين ديدار، تازه داشت آرام مي گرفت، اما آتشي پرشعله و فروزان از شوق هر دم زبانه مي كشيد، پيرمرد 94 ساله مثل گنجشكي كه يك گوشه كز كند و صداي قلبش همه قفس را پر كرده باشد نمي دانست ديگر چه بايد بگويد. اصلا تصورش را هم نمي كرد و انتظار نداشت كه چندواژه كوتاه آب سردي به جانش بريزد و كلي حالش گرفته شود .

 

امام صادق عليه السلام فرمودند :‌سرم شلوغ است ،‌نزد همان مالك برو. من كار دارم.

 

همين حرفها انگار زلزله اي به جانش انداخته باشد. عرق سردي به پيشاني اش نشست ،‌از هيبت اين استاد نمي شد حساب نبرد، هزاران حرف ناگفته و فرياد خاموش را قورت داد و راهش را گرفت و به خانه اش برگشت.

 

ديگر دلش ياري نمي كرد كه نزد مالك هم برود. دانشجوي 94 ساله حالا ديگر دل و دماغي نداشت، كارش شده بود دعا و نماز كنار قبر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) كه خدايا ! قلب جعفر بن محمد را با من مهربان كن تا در پرتو مهرباني او سور و سات علم و آموختنم به راه شود. خيلي گريه كرد بيچاره “عنوان” چقدر خودش را سرزنش مي كرد كه لابد در توخيري نيست والّا او تو را مي پذيرفت. ديگر “عنوان” بزرگ! شده بود كه گريه مي كرد. هميشه فكر مي كنيم گريه مال مرد نيست ولي هست. از پيله ي قبلي اش بيرون زده بود،‌ نرفته و نشنيده، تغييراتي را در خود حس مي كرد كه ديگر نمي خواست از كنارشان بگذرد.

 

تا اينكه يك روز بي نوا دلش كنده شد از جا بي اختيار شال و كلاه كرد معصوميت كودكي و لجاجت دوست داشتني آن روزها را با خودش  برداشت و رفت درخانه امام صادق عليه السلام پا به زمين كوبيد و چمباتمه زد همان جا كه از اين جا جُم نمي خورم تا بلور دلم را از زلال كلام خودش پر نكند! ديگر وقت سرسري گذشتن، گذشته است و بايد درس و كلاس را به پا كنم.

 

خادم امام صادق عليه السلام اصرارش را كه ديد به آقا عرض كرد اين بار دانشجوي كلاستان سمج تر از اين حرفهاست كه برود ردّ كارش، ‌اگر مي شود برايش كاري كنيد.

 

گريزي !؟ نبود، پيرمرد بازيگوش! كه حالا حسابي جدي هوش! شده بود و حواسش جمع شده بود و هيچ چيز جز كلاس درس امام صادق عليه السلام نمي توانست قانعش كند وارد شد و دم در دو زانو نشست و دوباره البته از سكوت امام صادق عليه السلام دلش ريخت كه نكند باز دست و دل ! خالي  برگردم . بعد از مدتي آقا پرسيدند: ‌كُنيه ات چيست،‌ دستپاچه اما مودب گفت ابوعبدالله . امام فرمودند:‌ خداوند تو را بر كُنيه ات ثابت گرداند. با خودش گفت آخ جان! همه آن گريه ها و اصرارها و شوقها ثمر داد‌،‌ همين يك دعا مي ارزيد كه آن همه دربدري بكشم. آخر مي دانست ثابت ماندن بر كُنيه ابوعبدالله يعني ره يافتن به حقائق ملكوت!

 

امام صادق عليه السلام فرمودند:‌ علم به فراواني آموختن نيست بلكه نوري است كه خدا در دل بعضي مي تاباند و چنين دُرّ حقيقتي به تور كوشش نمي افتد مگر با حقيقت بندگي. حالا ديگر“عنوان” كمي  به خودش آمده بود شوق و عطشش آنقدر زياد شده بود كه باز طلب معنا كند و از آقا بپرسد حقيقت بندگي چيست؟ و امام صادق عليه السلام از خزائن بي پايان حيات به او و البته به ما خبر دهند كه حقيقت عبوديت در سه چيز است و ماجراي اين عطش و آتش همچنان باقيست.

 

١٦ آذر را بهانه اي كردم تا از چشمه اين حديث نوراني كه مثل مرحوم  سيد علي قاضي- استاد بزرگاني چون علامه طباطبايي و آيت الله بهجت- مي فرمودند متن آن را هميشه در جيب! خود داشته باشيد و مرتب آن را بخوانيد و مرور كنيد به اين دو سوال مهم و بزرگ كه دانشجو چيست؟ و دانش كيست؟ پاسخي كوتاه اما درخور تأمل بدهم و آن اينكه دانشجو حتي اگر 94 ساله باشد چيزي! نيست جز عطش و اصرار و تواضع و حق گويي و حق طلبي و هيچ ارتباطي با انفعال و وادادگي و بي خيالي ندارد و دانشجويي يعني بي قراري و سلحشوري و روشن بيني.

 

و دانش هم كسي ! نيست جز نورانيت و آرامش و فكر و ربطش به قيل و قال و چپاندن اصطلاحات در ذهن به شدت مشكوك است.

همه دوستان عزيز را به خواندن و يا بهتر بگويم خوردن اين حديث نوراني توصيه مي كنم.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
دعای فرج